تبليغاتX
بازمانده

 

من حيدريم, خادم زهرا هستم

 

 

باشد به دعا بلند هرشب دستم

 

 

خواهم که شوم فدائيت مهدی جان

 

 

باشدکه شوم اگرچه عبدی پستم

 

+ نوشته شده در (  چهارشنبه 1387/03/22 ساعت   17:55  ) توسط ( خادم)  | 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

تمام نا تمام

تمام نا تمام من

باتو تمام مي شود

اين دو سه ماه زندگي

با تو چهار مي شود

فصل خزان عمر من

با تو بهار مي شود

رنگ سياه اين جهان

باتو سپيد مي شود

هفت پريش روز من

با تو چو هفته مي شود

حسن ختام شعرمن

با تو شروع مي شود

 

 

+ نوشته شده در (  پنجشنبه 1387/03/09 ساعت   16:59  ) توسط ( خادم)  | 

 

آب حيات...

+ نوشته شده در (  دوشنبه 1387/01/19 ساعت   21:16  ) توسط ( خادم)  | 

 

هفت سين...

 

 

 هفت سین سفرۀ امسال ما

وه چه زیباوقشنگ است ای خدا

بعد اردوی جهادی این دلم

گوئیا کرده هوای جبهه­ها

سین اول سفرۀ دل­های پاک

آسمانی­های ساکن روی خاک

سین دو ، سربند بی­بی فاطمه(سلام الله علیها)

تشنه درفکه به یاد علقمه

سین سوم سربِ داغ یک فشنگ

کز گلستان چید گل­های قشنگ

سین چارم سیم و خار آهنیست

روی مین رفتی، مجال آه نیست

سین پنجم یک سر سودائی است

جای احمد کاظمی­ها خالی است

سین شش سرخیِّ چشمان پدر

کور شد مادر، زبس ذُل زد به در

سین هفتم سین سربازیّ ماست

بعد جنگ و جبهه­،حالا وقت ماست

مهدی ار ناید  بدان سرباز نیست

منتظَر را منتظِر کو!، یار نیست

سفرۀ بی سین سبزه ناقص است

العجل ! آقا بیا ، غیبت بس است

سفرۀ ما ناقص یک سبزه است

زندگی بی روی او بد مزّه است

سین آخر سین سبز یک حضور

فصل رویش ، فصل زیبای ظهور

   فروردین/اردیبهشت۱۳۷۸

+ نوشته شده در (  دوشنبه 1387/01/19 ساعت   21:16  ) توسط ( خادم)  | 

 

 

 

هفت س...

 

+ نوشته شده در (  دوشنبه 1387/01/19 ساعت   21:8  ) توسط ( خادم)  | 

ز سلام...

سلام

امروز يه سر رفتم وبلاگ مهدی (نماينده) .

توی وبلاگش یه سؤال توجه منو به خودش جلب کرد و منو با  يه وبلاگ جديد آشنا کرد،

 

سؤال از( ز)ِ در( زِسَلام) بود،

بنده هم با زبانی قاصر این جملات مختصر رو در جواب نوشتم:

( زِ ) در ( زِسَلام ) :

مُشعِر به سرزمينی است رؤيایی ؛

مخصوصاً برای :

اين فيلسوفک جوان ( نماينده ) ، بنده و محمّد ،

سرزمينی که قلب مردمانش به وسعت آسمان  و سفره های هميشه پهنشان به گستردگی زمين است.

.

.

.

( زِ ) در ( زِسلام ) :

يادآور خاطرات زيادی است ،  برای :

سيّد علی ، بنده ، مهدی ، محمّد ، سعيد و...  .

خاطراتی از:

فرياد های سيّد !،

فاجعه ی لشگرکشی؟! ،

به دارآويختن مهدی!!!؟؟؟ ،

جلسات ساعت 00:30 تا 03:00 نصف شب؟؟؟؟!!!!...... ؛

و از همه مهم تر...

خاطره ی آن نمازِ صبحِ  شيرين و به  يادماندنی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!............ .

وهزاران خاطره ی ديگر .

.

.

.

( زِ ) در ( زِ سَلام ) :

حاوی خاطراتی است گفته نشده ؛

خاطراتی که شايد هيچ وقت گفته نشود .

.

.

.

( زِ ) در ( زِسلام ) ...  

ياد آور روستايی است به نام :

.

.

.

هفت کَنی

يا به قول بچه های شهر :

.

.

.

هفت چشمه .

 

راستی!،

یه حرف ، چقدر حرف داره؟؟؟!!!...

منظورم ({زِ}  در  {زِ سلامِ}) که میتونه کلّی حرف از تو دلِ دلِ امثال بنده بِکِِِشه بیرون.

.

.

.

واما

اینم حرف آخر:

( زِ ) در ( زِسلام ) :

ما رو یادِ بچّه های کلاس پنجمیی میندازه که .....

ولش کن....

اصلاً این حرف آخر رو بایدهمون اول میزدم

یا شاید اصلاً نباید می­گفتم ...

مخلص کلام:

الخیر فیما وقع.

.

.

.

 

 

 

+ نوشته شده در (  پنجشنبه 1386/10/13 ساعت   16:34  ) توسط ( خادم)  | 

ورد به یاد ماندنی

آفتاب داغ تابسون بدجوری داشت می­زد تو مغزمون

ازآسمون آتیش می­بارید و گرمای اسفالت داشت چشامونُ ­درمیاوُرد

باحسین و میثم کنار خیابون منتظر بودیم،

منتظر یه تاکسی،

دیگه طاقتمون طاق شده بود و آفتاب کلافمون کرده بود

توهمین حال و هوا بودیم که...

 حرف حسین کلی ما رو خوشحال کرد

حرف حسین که (کمی توی ذکر و ورد کار کرده بود) باعث شد گٌل ازگٌلمون بشکفه

توی اون گرما که همه منتظرتاکسی بودن و تاکسی­ها دنبال آدم دربست،

 اینورد می­تونست خیلی کمکمون کُنه

همینطورکه کنار خیابون وایساده بود یه نگاه به ما دونفر کرد وگفت:

الآن یه وردی می­خونم که اولین تاکسی جلو پامون بزنه رو ترمز

باسابقه­ای که ازش داشتم می­دونستم که این کار ازش میاد،

برا همین خیلی خوشحال و امیدوار شدم.

یه تاکسی رو نشون داد و گفت:

الآن همون کاری رو که گفتم می­کنم

دیگه خیلی امیدوار شده بودم

تاکسی نزدیک و نزدیک­تر شد

تا رسید روبروی ما

حسین دیگه باید اون ورد کلیدی رو می­خوند

منتظربودم ببینم چه وردی  می­گه تا منم حفظش کنم تا شاید بتونم تو بزنگاه ازش استفاده کنم

خوب گوشامُ­تیز کرده بودم که یه­دفه شنیدم ...

حسین وردو گفت و تاکسی جلوی پای هر سه نفرمون میخ­کوب شد

حالادیگه ورد حفظم شده بود

گرچه قبلاًهم بلد بودم ولی آفتاب ...

حسین به تاکسی اشاره کرد و گفت:

«دربست»؟!!!...

ازخنده روده­بُر شده بودم و از شوخ طبعی اون لذت می­بردم

عجب وردِبه یاد موندنی­ای!!...

دیگه هیچوقت یادم نمی­رفت...

هرکه را اسرار حق آموختند   مهر کردند ودهانش دوختند

 

 

+ نوشته شده در (  شنبه 1386/10/08 ساعت   23:47  ) توسط ( خادم)  | 

  عید غدیر

 

 

 

عاشقان عید مبارک

لَوْ أَنَّ المُرتَضیٰ أَبْدیٰ مَحَلَّه

لَأَضْحَی النّاس طُرّاً سُجَّدَاً لَه

کَفیٰ فِی فَضْلِ مولانَا عَلِیٌ

وُقُوعُ الشَّکِ فِیهِ أَنَّهُ الله

وَماتَ الشَّافِعِیُّ لَیسَ یَدری

عَلِیٌّ رَبُّهُ أَمْ رَبُّهُ الله

 

اگر امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) جایگاه خود را اشکار می­کرد

قطعا تمامی مردم در برابر او سجده می­کردند

در فضل مولایمان علی (علیه السلام) وقوعِ همین شک بس که:

شاید او خدا باشد

شافعی از دنیارفت ونفهمید

آیا خدایش علی (علیه السلام) است یا اینکه خدای او الله (جل وعلا) است؟!...

(شاعر:شافعی)

 

+ نوشته شده در (  شنبه 1386/10/08 ساعت   0:17  ) توسط ( خادم)  | 

 

 

 آقاسلام...

 آقا سلام! گرچه بلندست جايتان
مي‌خواهم از زمين بنويسم برايتان
يك نامه حاوي همه حرفهاي راست
يك نامه از كسي كه كمي عاشق شماست
يك نامه از بلندي انسان كه پست شد
يك نامه از كسي كه دچار شكست شد
اين نامه مدح نيست فقط شرح ماتم است
يك ذره از هزار نوشتم اگر كم است
بعد از شما غبار بر آيينه‌ها نشست
شيطان دوباره آمد و جاي خدا نشست
پرپر شدند در دل طوفاني از بدي
گلهاي روسپيد هميشه محم‍ّدي!
آمد به شهر فاجعه اسلام راحتي!!
انسان منهدم‌شده، قرآن زينتي
بيمارهاي عشق خدا بستري شدند
جِلبابهايمان، كم‌كم روسري شدند
خورشيد م‍ُرد و شام تباهي دراز شد
بر روي دشمنان درِ اين قلعه باز شد
در كسوت قديمي آزادي زنان
تبليغ پشت پرده، شهوت م‍ُجاز شد
در كار حق مداخله كرديم، بد نبود
نان و شرف معامله كرديم، بد نبود!

كم‌كم اصول دين خداوند پول شد
هر كس كه پول داشت، نمازش قبول شد!!
حرف خدا و دين محم‍ّد زِ ياد رفت
آري! تمام غيرت ياران به باد رفت
مسجد تهي و شهر پر از جنب و جوش شد
حتي بهشت نيز خريد و فروش شد
راه خدا به جانب ناحق كشيده شد
كم‌كم دروغِ مصلحتي! آفريده شد
تخم ريا ميان دلِ ما جوانه زد
و مصلحت به گ‍ُرده دين تازيانه زد
هر لقمه حرام شده سير كردمان
و سفره‌هاي كفر نمك‌گير كردمان
و كاروان جدا شد، از راه مستقيم...
يعني خلاصه مي‌كنم آقا: عوض شديم!
آقا خلاصه همه نامه‌ام غم است
آقا خلاصه مي‌كنم: اينجا جهن‍ّم است
يك‌بار ديگر از غم انسان طلوع كن
از عمق استغاثه ياران طلوع كن
يا از خدا عذاب زمين را طلب نما
يا اينكه مثل رحمت باران طلوع كن
دنياي ما اگرچه گرفتار آمدست
اما هنوز تشنه نام محم‍ّدست
در انتهاي نامة خيسم سلام­بر:
نام بزرگوار و نجيب پيام­بر

 

اين شعر رو مهدي (ممثل) برام فرستاده اما نميدونم از کجا آوُرده يا از کي گرفته.

  ولي قشنگه .

 

 

 

 

+ نوشته شده در (  جمعه 1386/10/07 ساعت   1:11  ) توسط ( خادم)  | 

 

  

سالگرد ازدواج حضرت زهرا وأمیرالمؤمنین (علیهماالسلام)

 داد امشب دست کوثر را به دست حضرت حيدر،پیمبر

آری آری لم يکن از بهر ساقي همچو کوثر کفو ديگر

 

 

 

+ نوشته شده در (  پنجشنبه 1386/09/22 ساعت   7:45  ) توسط ( خادم)  |